تبليغاتX
دوشی

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

نویسنده: علی بامیکانی

شاه قدم نیکپی ـ شاخ شمشادیکه

 در حوادث طوفانزا شکست

سرو قد تو شاه قدم شمشاد ست

اخلاق و رشادت تو ضداستبداد ست

جوینده راه عدل و انصاف و صفا

گوینده پیغام به نسل بی بنیادست

    شاه قدم باچهره و اندام افسانوی به شیر مرد قهرمانان حماسۀ شاهنامۀ فردوسی توسی شباهت کامل داشت، نموداری بود از خصلت وصولت سیاووش.جوانمرد، سخاوتمند و مردمدوست. چون به لایه و طبقه بی بضاعت اجتماع تعلق داشت، نیکویی و خردمند و فروتنی در گفتار، کردار و پندا او به ساه گی نمایان بود.  همگان در برخورد و ملاقات نخستین گرویده شخصیت بی رقیب او میشدند، در حقیقت شاه قدم نیکپی از تبار عیاران بود. شمایل او تصویری بود از تخیل و واقعیت مسلم. قوۀ جاذبه اخلاقی  او ـ  مخاطب را  در دیدار آغازین افسون میکرد، احساس بیگانگی درسخن و  کلام اووجود نداشت ـ او چون برهان قاطع با جدیت مگر با صمیمیت در یک لحظه سخنانش را به کرسی می نشاند. گروه بزرگ مردم دلیر ولی مایوس سرسام زده، تحت نظر او برای

تأمین  امنیت و آرامی شب و روز در تلاش بودند، حرفها، هدایات و سخنان شاه قدم نیکپی که تحکم آمیز و جدی بود، دلهای پر تپش و لرزان آنها را آرامش می بخشید، مورال وروحیه آنها را تقویت، و آنها را آماده کار و پیکارنگاه میداشت. او در میان تیم کاری اش از شهرت و محبوبیت خاص برخوردار بود.

    من نام و نشان وفعالیت های کارهای جوانمردانه و عیار منش او را ازینسوو آنسو شنیده بودم ولی مشتاقانه و بی صبرانه ارزوی دیدار او را در دل می پرورانیدم. دران زمان دفتر مجله گرانسنگ غرجستان ـ نخستین نشریۀ بود که پیرامون مسایل تاریخ،  فرهنگ و ادبیات مردم هزاره نشرات میکرد، خریداران و شیفتگان بیشماری داشت. گروپ از اندیشمندان و نخبه گان سر شناس و خردمند هزاره هیأت تحریر مجله بودند، نگارنده این سطور به حیث مهتمم گاهی در دفترمجله بودم و زمانی در مطبعه دولتی.

    اوضاع سیاسی و اجتماعی ناپایه دار و متزلزل آن سالهای مملو از مناقشه بین رزمجویان اسلامی و رژیم دست نشانده شوروی، حکایت از یک بحران دوامدار و درگیریهای خونین  دو طرف خبرمیداد. اوضاع وخیم و خطرناک به نظر میرسید.

    موضوع ازینقرار بود که دفتر مجله غرجستان در  حوزه زیر نفوذ شاه قدم موقعیت داشت. حفاظت و نگهبانی و امنیت منطقه، به دوش او وقطعه امنیتی او قرار داشت. او آمر حوزه ای بود که ساحه وسیع و گسترده ای را احتوا میکرد. گروپ مخالفین دولت در هرجا حضور خویش را با حملات پراگنده و خرابکاری ها ی دوامدار نشان میدادند.

    شاه قدم آمر زیرک، تیزهوش و مسلکی بود ـ برخورد او بازیردستانش جدی، صمیمی و اوامرش قاطع و مرعی الاجرا بود. غفلت و سهل انگاری از اوامر او، عواقب و خیم و پیامد ناگواری بدنبال داشت و سخت مورد سرزنش و توبیخ قرار میگرفت. با همه صمیمیت که با زیر دستانش داشت ـ آنها از قهروخشم و غضب او دربیم و هراس بود . ترس ازعدم اجرای دستورش  به موقع، همیشه بر اضطراب آنها میافزود. دران شرایط پیچیده سیاسی

ایجاب میکرد که چهار چشم چهار اطراف خود را زیرنظرداشت ـ  ازحوادث غیر مترقبه به موقع جلوگیری کرد. اگرچه در آن اوضاع و احوال تشخیص دوست از دشمن کاری بود دشوار.

    شاه قدم که شخص مسلکی، تعلیمیافته و دارای تجارب  فوق العاد غنی بود، شناخت عمیق از اوضاع و شرایط سیاسی خاص آن وقت داشت ـ بسرعت اقدام میکرد، حوادث جنایی و یا ترورستی را در نطفه باید خاموش و یاخفه میکرد. باقاطعیت عمل کردن یکی از صفت برجسته و ممتاز او در روند و حالات ناگوار و اضطراری بود ـ هر روز، هرلحظه رویدادهای گونه گون در حیطۀ قلمرو او رخ میداد. با همه تلاش و دقتی که صورت میگرفت، واقعاتی پراگنده اتفاق میافتاد ـ  و اینگونه اعمال موجب میشد که خشم او را بر انگیزند. با اینکه اجتماع و محیط عقب نگهداشتۀ خویش را خوب می شناخت، دقیق تحلیل مینمود ولی گاه گاهی اگر احساسات بر او غلبه میکرد، زیر دستان او بنابر بی مبالاتی وسهل انگاری از وقوع حوادث نمی توانست جلوگیری و یا در نطفه آن را خنثی کند. کاسه خشم او لبریز میشد و چون مار زخمی بر خود می پیچید با بروز واکنش شدید ـ زود بر احساسات خود غالب میشد و کشف و افشای قضایا را خود به عهده میگرفت و به صورت فوری به محل حادثه می شتافت، تا تحقیق و بررسی قضیه را به فرجام نمیرسانید، آرام و قرار نمیگرفت. شاه قدم نیکپی با چالش های گونه گونی دست و پنجه نرم میکرد. ده ها حادثه جنایی، دزدی، رهزنی، خرابکاری، اختطاف و ترور شخصیت های مشهور سیاسی را  مورد پیگرد قانونی قرار میداد. حوزه تحت اداره او ـ کارته سه گراف جنایاتش در سطح خیلی پائین قرار داشت. این مسایل موجب میشد که حسادت و بدبینی رقیبان او را برانگیزد. شایعات و پروپاگند زهر الودی علیۀ او پخش کند تا بر شخصیت برازنده او صدمه وارد کند و این موضوع را درسطوح مختلف دامن بزند، او با تلاش وهوشیاری مداوم اعتماد و همکای و معاونت باشندگان منطقه را بسوی خود جلب کرده بود ـ شایعات بی پایه و منفی بافی بر علیه او چندان مؤثر و ثمربخش واقع نمیشد. موقعیت مستحکم او به سادگی آسیب پذیر نبود.

    قبلا یاد آوری نمودم که دفتر مایعنی دفترمجله فخیم غرجستان ارگان نشراتی شورای ملیت هزاره در کارته 4 واقع بود ـ مجله غرجستان به مثابه یکنام درخشان تاریخی در زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ما یک رویداد و یک چرخش و یک نقطه عطف بزرگ تاریخی به حساب میاید. داشتن یک نشریه مستقل برهستی و هویت فرهنگی ما از اهمیت ویژۀ برخودار است.

    جناب غلام رضا مسکوب نویسنده وشخصیت نیکنام فرهنگی هزاره ـ داستان نویس چیره دست، مدیرمسوول مجله غرجستان بود.نوشتن مضامین و مقاله ها به دوش هیأت تحریر مجله بود. هنگامی که مجله از طبع خارج میشد دست بدست میگشت، مخالفین و موافقین دولت یکسان ازان استقبال میکردند. مطالب نو و بکر توسط دانشمندان در سطح خیلی عالی نوشته میشد و به چاپ میرسید. و مورد پسند و استقبال بی نظیر مردم قرار میگرفت، در همان هفته اول نایاب میگردید.بدبختانه این مجله وزین مخالفان و دشمنان زیادی داشت. هر روز دسیسه و توطئه می چیدند تا گلیم آن را جمع کنند ولی کتلۀ بزرگ مردمی که در عقب آن چون کوه بابا استوار ایستاده بودند، از آن حمایت بیدریغ به عمل میاوردند. این مجله فخیم تا  هنگام هجوم مجاهدین به کابل مسلسل چاپ میشد.

    شاه قدم نیکپی، گاه گاهی که  فرصت برایش میسر میشد به دفتر مجله میامد، از دشواری  کارهای ما و امنیت منطقه جویا میشد. لحظات محدود می نشست، پیاله چایی مینوشید، وقتی با ما صحبت میکرد، گویی هوش و گوشش متوجه کار و بار و حالات شکننده مسایل  امنیتی بود. محافظت از صلح و آشتی و کنکاش درباره آن، اجندای همیشگی اوبود.

    استقامت و ایستاده گی او در برابر ناملایمات و مشکلات، او را چون فولاد آبدیده نموده، درمقابل حوادث  اقدام سریع و غافل گیرانه او موجب ترغیب و تشویش همکارانش بود. وقتی اوضاع حوزه تحت اداره او سرو سامان پیدا کرد ـ مقامات امنیتی شاه قدم را به حوزه امنیتی در دشت برچی که هرج و مرج امنیتی وجود داشت تبدیل کردند. زیرا او از خود لیاقت و شایستگی بی نظیری نشان داد ـ شاه قدم در مقابل حادثات غیرمترقبه، به موقع واکنش از خود نشان میداد. او برای تمام افراد زیر اوامرش، الگو و نماد عدالت خواهی بود، با استبداد و نابرابری ها و نابسامانی های اجتماعی سازگاری نداشت. حتی اگراین استبداد، حزبی هم می بود. او از کرنش، تملق و چاپلوسی به هربهانه و نیتی که بود نفرت داشت. او شخصیتی بود چند بُعدی. آزاد منشی و آزادی خواهی با خون او عجین شده، بر عکس برضد بی عدالتی، ظلم وستم علنی و نهانی بی امان مبارزه میکرد، به هیچیک از افراد تحت فرمانش اجازه نمیداد که علیه مردم رفتار نا هنجاری داشته باشند. و موجبات  آزار و اذیت افراد بی گناه را فراهم کند تا زمینه سوء استفاده را برای خویشتن مساعد سازند.

    وقتی می خواستی با شاه قدم روی اوضاع جاری جرو بحث کنی ـ خاموشانه  به مخاطب گوش میداد، با تکان دادن سر موضوع را تصدیق یا رد مینمود. او در منطقه نو، بامردم نو  و باهمکاران نو، صمیمانه کار میکرد تا اوضاع از سابق ، کمی بهبود یابد. حوزه تحت نفوذ او نسبت نزدیکی به پغمان از هرلحاظ آسیب پذیربود، حتی او این را هم میدانست که بخش افراد او ارتباط پنهانی با گروپ های مخالف رژیم در پغمان بر قرار کرده، به همین  علت اوضاع امنیتی در آنجا رو به وخامت نهاده بود. او در مرحله نخست توجه اش را بالای افراد باشنده همان منطقه متمرکز ساخت و آنها را زیر نظر گرفت. تمام حرکات  مشکوک آنها را از نظر دور نمیداشت. بعد از ارزیابی دقیق اوضاع امنیتی، دگرگونی های جدیدی را با توظیف افراد متهعد  به عمل آورد. خصوصا از لحاظ اتنیکی افراد زیادی را از خود منظقه جلب و جذب نموده نهانی به آنها وظیفه سپرد  تا اکیداً افراد مشکوک را از نظردور نداشته اجازه ندهند که اوضاع صلح آمیز محیط شان را برهم زنند. با این تکتیک او به زودی موفق شد تا تغییرات بنیای در قلمرو تحت اداره اش بوجود بیاورد و صلح و امنیت را مستقر سازد.

   دیری نگذشته بود که یک صبحگاه  در حالیکه لبخند بر لبان شاه قدم نقش بسته بود، وارد دفترمجله غرجستان شد. بعد از احوالپرسی، علت خشنودی او را جویا شدیم، با سرور و خوشحالی زایدالوصفی اظهار داشت که به زادگاهش ولایت بغلان تبدیل شده است. ما از یک طرف خشنود بودیم و از سویی دیگر، چون یار دلسوز و غمخواری و تکیه گاه خوب امنیتی را، دران شرایط مغشوش ـ از دست میدادیم سخت اندوهگین بودیم. چه میتوان کرد، گردش چرخ فلک در حیطۀ قدرت هیچ کسی نیست. بعد از خداحافظی و سفربه خیرـ  بسوی منزلگۀ نو، او را بدرقه کردیم. او به دیاری میرفت که سرنوشتش به نحو دیگری رقم می خورد.  او در موضع جدید، نردبان پیشرفت و ترقی را بسرعت می پیمود. شب  و روزاز جانش مایه میگذاشت تا موقعیتش را دربین موج از قدرت طلبی،خودخواهی و یکه تازی یک کمی مستحکم سازد.ولی او شاخ شمشادی بود که در میان خاروخاشاک راهش را به دشواری بسویی رشد و ترقی باز میکرد. ده ها چشم پر از کین و حسد حرکات او را با شک و تردید دنبال میکردند. کوچکترین برخورد او را با دیگران مبالغه آمیز گزارش میدادند ـ تا بدینترتیب بر موقعیت او به نحوی از انحا صدمه وارد کنند. در حالیکه شاه قدم واقعاً صادقانه خدمت میکرد. پایگاه مردمی او براثر فعالیت های داهیانه او روز بروز گسترش پیدا کرده، نیرومند تر میشد، لیکن این امر برمذاق برخی ها تلخ تمام میشد. و بر عصبیت های مزاجی آنها میافزود. این مسأله برای فردا و آینده او خطرناک ثابت میشد. موقعیت او طوری استحکام مییافت که گویی بالای سیم درهوا راه میرود. او با دقت و متانت همواره به جلو گام بر میداشت. ازین امر غافل نبود که در چهار اطراف او چه میگذرد. از تجارب غنی و پیشینۀ مسلکی او طوریکه شایسته و بایسته است استفاده  اعظمی صورت نمی گرفت. زمان بسرعت میگذشت.سیاست های استعماری در منطقه به شکل نامرئی وپنهانی شکل میگرفت. وابستگی ها فزونی مییافت. سیاست لغزیدن کشور بدامان همسایه های بداندیش  بدور از امکان نبود. دستان مرموزی پشت پرده کارمیکرد، تنظیم ها و احزاب تلاش داشت تا وابستگی های سیاسی شان را  تحقق بخشند. احزاب و تنظیم های که از بطن پاکستانی های پنجابی تولد یافته بود، تشویق میشد تا در افغانستان قدرت سیاسی را بدست گیرند که حافظ منافع آنها باشند. آن همه سرمایه گذاری که پاکستانی ها بالای تنظیم هاکرده بود،

  و آنها را مدیون خود میدانست و مجبور میساخت مطابق میل و سیاست های مکارانه آنها رفتار کند.   کمی از موضوع دور شدیم.

   هنگامی که شاه قدم بالیاقت وکاردانی که داشت در جایگاه حساس گماریده میشد. با یک نوع احساس ترس، وظایف سپرد شده را پیش میبرد.

   در پلخمری دو مرتبه فرصت دست داد که با او دیداری داشته باشیم. در پست های که کار میکرد، راضی بود. اولا او ازمزاحمت ها و مداخلت های اشخاص وابسته به قدرت  و جاسوس مشرب سخت رنج میبرد. دوما از دسایس و توطئه های رنگا رنگی که در چهار اطراف او جریان داشت، بیمناک بود ـ تا مبادا آماج پیکان کینه توزانۀ  دلقکهای بازاری قرار گیرد. که موقع دفاع از خود را هم نداشته باشد. زیرا بدبینان اوعادت داشت تا در شبهای تار و ظلمانی چون جغدی  طعمه را شکار کنند. دشمن نهایت حیله گر، مکار و سفاک در لباس دوستی و رفاقت، ظاهر میشد. چنان وانمود میکرد که گویا مراقبت و نظاره و دلسوزی به عمل میاورند که هیچکس به او سوء ظن پیدا نکند. توصیه ها، اندرز ها و پند دادن ها ـ  ترا متیقن میسازد که چقدر به تو ارزش و اهمیت قایل هستند که حتی روا دار نیستند تا یک تار مو از سرت کم شود.  شاه قدم در همچو شرایط پیچیده و غامض، حیران و بیمناک بود تا چگونه راه و روش و زرنگی را بر گزیند که زودتر پایمال، امیال زور آوران  وصاحبان جاه و حشم نگردد.

    شاه قدم در چوکیهای دارای صلاحیت بلند گماریده میشد ـ ولی بودند کسان بی صلاحیت و متملقی که در کارهای او بیجا مداخلت میکرد. تا به یک نحوی نام نیک و سوابق درخشان او را خدشه دار ساخته، همچنان گاه گاهی اشخاص نادانی، بالای اجراات او انگشت انتقاد گذاشته، بدون موجب بالای او اتهام ناروا می بستند. از وقتی او به بغلان تبدیل شده بود با اینکه قلبا خشنود بود ولی افسرده و مغموم به نظر میرسید. گویی غم جانسوزی بالای قلب او  سنگینی میکرد. مگر بر زبان رانده نمیتوانست. و نزد هیچکس بیان کرده هم نمیشد. بحران اعتماد در شرایط نا امنی بدترین چالش است. شاه قدم در مسلک خود، چنان پخته و آبدیده بود که همیشه خطر را در بیخ گوش خود احساس میکرد. او میدید که اشخاص به چه ساده گی به خاطر هیچ و پوچ تیر باران میشود و چه ظالمانه و وحشیانه نا بود میگردد. وقتی او مشاهده مینمود که خون انسانهای بیگناه چگونه بزمین ریختانده میشود ـ مغز و خون او به جوش میاید. آه سردی از نهادش میبرامد ولی دم نمیزد.

    شهر کوچک پلخمری درۀ تنگی که از دو طرف کوه های سر به فلک کشیده احاطه اش کرده، دریای آ ب زلال و شفاف از وسط آن عبور میکند، به خاطریکه امنیت نسبی دران حکمفرماست،همیشه پرجمع و جوش ومحل تجمع مهاجرین از سایر ولایات کشوراست و  کار وبار  مردم هم ازرونق خوبی بر خوردار است. بند برق، فابریکه نساجی، فابریکه قند، فابریکه سمنت غوری، معادن زغال سنگ کرکر، سیلوی پلخمری و معدن طلا، شهر پلخمری رامبدل بیک منطقۀ صنعتی ساخته بود. موجودیت این همه پدیده در یک شهر تنگ و کوچک با اضافه استقرار صلح و آرامی ـ چهره شهر را دگرگون ساخته، هر قدرت مند سرکش را وسوسه میکرد، تا اداره امور همچوشهری را در دست داشته باشد و بدان فخر فروشی کند.

    شاه قدم نیکپی در همچو گیرو داری به حیث آمرامنیت شهرپلخمری انجام وظیفه میکرد. شهری که شب و روز آماج صدها نوع دسیسه وتوطئه قرار میگرفت. هرکسی در پی آن بود که بر سر راه شخص صاحب قدرتی  دام گستراند ـ تا خودش  بر مسند آن تکیه زند، این خصلت محیط و مردم عقب مانده و بیمار گونه است. در همچودورانی هر کسی  درپی علاج کار خویش است. در شرایط ملوک الطوایفی و تفنگ سالاری, عمل بهتر ازین نمیتوان یافت.

    در  یک ملاقاتی که در یک کافی با شاه قدم نیکپی در پلخمری نشسته غذا صرف میکردیم، شاه قدم متفکرانه می اندیشید که از اینهمه پهن کردن دام و جال بر سر راهش، آیا جان بسلامت خواهد برد؟ او سخت نگران آینده تاریک و غبار آلود خود بود. او تذکر داد که این مسایل همیشه در ذهنش خطور میکند. با اینکه او را دلداری میدادم ـ او هم تلاش میکرد که به نا امیدی تن در ندهد، و با مشکلات با روحیه نیرومند مبارزه کند. او دوستان فراوان در منطقه داشت و دشمنان زیادی هم. هر دو جناح به موقعیت ممتاز او رشک می بردند و دوستانش در قفا به او حسادت می ورزیدند و حتی به او ازبستن تهمت و بهتان هم مضایقه نمیکردند. شایعات دروغ بر علیه او و تزلزل مقامش پخش میکردند.او از این همه نامردمی، دو رویی و رذالت سخت رنج میبر و دم نمیزد.

     آنچه برای من حیرت انگیز و خارق العاده است ـ شهامت، جوانمردی و عیارمنشی ـ  به مثابه یک قهرمان افسانوی در او متجلی بود.

    شاه قدم به تدریج  به  این نتیجه رسید تا راهی را جستجو کند که از این مخمصه و تار عنکبوت رهایی یابد. او مصمم شد که بالاخره راهی بسویی آزادی و آزاد منشی اختیار کند. او در خفا و پنهانی راهتوشۀ سفررا آماده میکرد.

احدی از اقدام او آگاهی نداشت. گریز او از اختناق و استبداد، بیشتر به داستانهای پولیسی شباهت داشت. او در یک قدمی آزادی در تقلا بود.آو دلش نمیخواست  که برای انجام آخرین ماموریت برود. یکنوع تشویش و ترس مرموزی را در خود احساس مینمود. او حس میکرد که دستی گلوی او را می  فشارد و او را خفه میکند. حتی  در ذهنش خطور نمیکرد که به صوب ماموریت بی برگشت در حرکت است.   بالاخره بین خوف و امید هلیکوپتر با گروپ اشخاص سرشناس بسوی آسمان نیلگون اوج گرفت. هر بار که در فضای لایتناهی تکان میخوررد ـ ترس او فزونی مییافت.  هلیکوپتر گویی دفعته در بین ابر سپید پنبه گون نا پدیدشد ـ در همین هنگام صدای انفجار مهیب و سهمناکی بلند شد، دود سیاه و غلیظی ابر سپید را ملوث نمود، مسافرین در یک لحظه در شعله های سیاه آتش زنده زنده کباب شدند. زمین و زمان گویی ماتم گرفته در سوگ سپاهیان گمنام خون میگریند و سیاه می پوشند. جسد نیم سوخته شاه قدم چون کُنده بلوط  در بین دگران از دور نمایان و مشهود بود، با یک نگاه از  فاصله دوورشناخته میشد. عظمت و بزرگی او در قد و قامت شمشاد گونه اش نهفته بود و تمام ارزوها، امید ها و نقشه هایش، برای اینده که  مملو از محبت وعطوفت بود ـ  در آن واحد،با خاک یکسان شد. دلهای تمام دوستداران و شیفتگانش را تا ابد داغدار و سوگوار نمود. امروز از شاد روان شاه قدم نیکپی جز خاطره کمرنگ و در حال فراموشی،  چیزی باقی نمانده است.  از آن  عیار منش ،چون قهرمان گمنام، تصویر دیگری  که روز گاری  مردم چون پروانۀ دور  شمع رویش می گشتند ـ بجا نمانده است. روح و روانش شاد، خاطراتش تا ابد زنده  و گرامی باد.

هرتن که زجمع انجمن می شکند

والله که سرو قامت من می شکند

سرتا به قدم هزار جا می شکنم

هرشاخه گلی کزین چمن می شکند

                           (قهارعااصی)

نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 16:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم اردیبهشت 1388

مروارید خفته در خاک

نویسنده:محمد هاشم نیکپی

 

مروارید خفته در خاک

 

 

به یاد بود از شانزدهمین سالروز

شهادت زنده یاد

شاه قدم نیکپی

 

 

مرا دردیست اندر دل اگر گویم جهان سوزد

اگر ترکش کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

 

27 حمل(امروز) 16 اپریل مصادف با شانزدهمین سالروز شهادت، زنده یاد شهید جنرال شاه قدم نیکپی

یکی از شخصیت های کم نظیر روزگارما است.

خبر شهادت شاه قدم نیکپی 16 سال قبل از امروز، در میان ناباوری هزاران تن از مردم، در بسیاری از نقاط افغانستان پیچید.دراین روز مردم افغانستان، یک انسان و یک شخصیتی را که

  سرا پا عاشق خدمت به مردم و خوشبختی مردم بود از دست داد.

 قلب ها ی هزاران انسان، درغم و اندوه از دست دادن این مرد نامی در سینه ها به تپش آمدند.

 مرگش چنان ناگهانی، دور از انتظار وگیج کننده بود، که به مشکل میشد باور کرد.

مردم با چشمان اشک آلود و قلب های پر از اندوه میگفتند: ای وای این چه خبر الم ناک و دور از باور است!!!؟؟

شاه قدم نیکپی شهید شده!!!!؟؟؟ همان مرد میدان؟ همان شیر دلاور؟ همان فرشته نجات صدها زن،مرد وکودک مظلوم و بی پناه  در حوادث افشار  کابل در سال1371 از میان دود و آتش جنگ که اسیر شدن یا مرگ حتمی در انتظار آنها بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 20:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

جنبش روشنفکری...

 

این مضمون یک سال قبل در یکی از جلسات روشنفکران نیکپی قرأت شده و به حیث یک سند محرم تا اکنون افشا نشده بود. آقای تایمنی پور که در آن جلسه حاضر بود ، قسمتی این مقاله را نشر می کند 


جنبش روشنفکری نیکپی

تاریخچه : جنبش روشنفکری نیکپی در دهه ۶۰ قرن بیستم در مبارزه با بیداد و استبداد خاندان کیانی ظهور کرد که سیداحمد برخوردار و محمد ابراهیم آرزو از پیشکسوتان این تحریک بودند. جنبش روشنفکران نیکپی در دهه به اصطلاح دموکراسی سن بلوغش را تکمیل می نمود که در وهله نوجوانی با دشمنان مکار و مزور به جنگ مشت و یخن روبرو گردید.

 نیکپی که خطه مرکزی اسماعیلیان مناطق هزاره نشین است، تاسیس مکاتب در نقاط اسماعیلیه نشین از همین جا آغاز گردید. موجودیت تحصیلکرده ها ، روابط ، رفت و آمد مردم به شهر ذهنیت آنها را تغییر میداد. جنبش تحصیلکرده های نیکپی با حمایت گروه های مخالف همرایی میگردید. خصوصیت ممیزه این جنبش در آن بود که مستقیما در مخالفت با خاندان و سیستم سلاله نادری  قرار داشت و هدف آنها نه تنها اصلاحات ، بلکه سرنگونی این سیستم بود. عده یی از روحانیون گروه های دیگر سعی کرده اند که بخاطر کم بها دادن این جنبش مهر های «روشنفکری» و تکفیر را بر سر دسته های آنها بچسپانند. در حالیکه سید احمد برخوردار هیچگاهی به هیچ حزب و گروهی سیاسی عضویت نداشت. جنگ سید احمد برخوردار با سلاله کیانی به دو شیوه عملی میگردید ، جنگ مطبوعاتی که با نشر مقالات در مطبوعات یکدیگر را افشا میکردند و جنگ حقوقی.  پایان این جنگ طوری بود که با نوشتن درخواست جعلی از زبان محمد دیدار خان پدر سیداحمد برخوردار، مضونی را در نشریه دولتی «اتحاد» در ولایت بغلان، تحت عنوان (پسر ناخلف و حق ناشناسم را بشناسید و من او را عاق می میکنم » به نشر رسانیدند و با این اقدام خواستند که سید احمد برخوردار را بد نام بسازند. برخوردار با نشر مضمونی مفصل زیر عنوان «چهره های هریمنی عصر ما» در اتحاد بغلان ضربه کوبنده را با سلاله کیانی وارد نمود. شیوه دومی مجادله با سلاله کیانی ، تحریک دوسیه های جرمی بود ، چنانچه سیداحمد برخوردار که حقوقدان نیز بود ، 24 دوسیه جزایی را علیه خانواده کیانی تحریک نموده و آنها را به عقب میله های زندان فرستاد.

 ششم جدی ۱۳۵۸، اقدامات نابودگرانه استخبارات افغاننستان خاد و استخبارات روسیه کا جی بی علیه روشنفکران نیکپی آغاز شد. علت این سرکوبگری در آن بود که روسیه در نتیجه سیاست اشتباه آمیز خود در صدد جلب افراد با نفوذ مذهبی و روحانیون گردید و سید منصور نادری ماجراجو ترین شخصیت خاندان کیانی را به دستگاه استخبارات جذب نمود که یکی از شرایط سید منصور نابودی فزیکی دشمنان وی بود. به این مفهوم که با وارد کردن فشار از جانب استخبارات روسیه سید منصور موافقه نابودی فزیکی مخالفینش را از دولت کارمل و نجیب  بدست آورده بود. چنانچه برخوردار را در خانه اش به کمک ریاست پنجم خاد توسط نظر کور و محمد ابراهیم آرزو را در فاصله نه چندان دور از عمارت کمیته مرکزی به قتل رسانید.

 در دوره قدرت مجاهدین سید منصور قدرت نامحدود نظامی و ادارای را در اتحاد شمال بدست آورد و صفوف روشتفکران نیکپی تجزیه گردید. تعدادی از روشنفکران و تحصیلکرده ها که در دولت ساقط شده مرکزی کار میکردند ، به صفحات شمال افغانستان پناه بردند و در صفوف فرقه ۸۰ بغلان مصروف کار شدند و تعدای هم راه مهاجرت را به پیش گرفتند.

 در دوره طالبان آنعده روشنفکرانی که در افغانستان باقی مانده بودند فشار شدید بیکاری، فقر و زندگی در محیط تاریک و تعصب مالامال تغییراتی را در موضع گیری های اجتماعی و سیاسی آنها وارد نموده است. همچنان گروه دیگر از این روشنفکران که در خارج از افغانستان زندگی دارند ، با تجارب جدید فکری ، علمی و مسلکی جدید تجهیز می شوند و از مناسبات قبلی و شیوه های کهنه و سنتی کار و زندگی فاصله میگیرند.

 چیز بسیار مهم بوجود آمدن نسل جدید است .  مهمتر از آن این که آیا این جنبش می تواند امور مربوط را به نسل نو تسلیم دهد ، یا خود را با نسل جدید در تناقضات فکری ، رفتاری و اسلوبی قرار میدهد.

 

گروه بندی روشنفکران نیکپی: روشنفکران نیکپی به دو گروه بزرگ طرفدار و مخالف خاندان کیان تقسیم شده اند که خصوصیات این گروه ها قرار ذیل است:

۱.گروه طرفدار خاندان کیانی در همه دوره ها ، رژیم ها و حالات صلح و جنگ از امتیازات برخوردار بوده و به استفاده از این خاندان توانسته اند پیاله بردار این و یا رژیم و تنظیم باشند. گروه مخالف بطور پایدار نتوانسته اند خود را در قدرت و سیاست کشور قایم نگهدارند و زندگی طولانی اپوزیسیونی داشته و حالا نیز اپوزیسیون هستند.

۲. مخالفان خاندان کیانی در تجرید و انزوا از مردمش بسر برده و همیشه از مردم دور نگهداشته شده و طرفداران همیشه در بین مردم بوده اند.

۳. گروه طرفدار خاندان کیانی منسجم تر است ، زیرا از خود انسجام ندارند و فعالیت های شان از جانب دیگران تعیین میگردد و آنها اجراکننده های بدون چون و چرا هستند. برعکس در گروه مخالف خاندان نادری هرج و مرج حکمفرماست. زیرا از یک طرف از نقطه نظرموقعیت در جغرافیای مختلف پراگنده اند و از طرف دیگر موفق به ایجاد مرکز واحد و لیدرشیپ معقول نشده اند. مساله لیدرشیپ در میان این گروپ مشکل غیر قابل حل است.  

۴. موجودیت نیروهای خارجی در چهارچوب مذهب زمینه های رشد افراد بی خصلت و بدون موضع گیری های اجتماعی را آماده ساخته است که افراد باسواد و تحصیلکرده را از هردو گروه جذب و به انسجام و موضع گیری های اجتماعی و سیاسی آنها ضربه های کاری و پلان شده را وارد می نمایند.

محرومیت ها و فشار های غیر قابل تحمل خاندان نادری بسیاری از کادر های گروه مخالف خاندان کیانی را کور و کر کرده و بعضی از آنها خود را در آغوش کسانی انداخته اند که در درازمدت به مراتب خطرناکتر از خاندان کیانی اند. همانطوریکه این گروه همه تجارب را در بدبختی خود شان آموخته اند ، شناخت بیگانه ها نیز تجربه دیگریست که باید با بدبختی خود بیاموزند و به کسانیکه به این نتیجه گیری رسیده اند گوش فرا نمی دهند.

۵. گروه طرفدار خاندان کیانی موفق به اقدامات بزرگ ، منجمله اشتراک در کمپاین انتخاباتی می شوند و در پارلمان و قدرت دولت جا میگیرند و گروه مخالف نتوانسته است موجودیت خود را در این ساحه به اثبات برساند.

۶. انحطاط فکری ، خودخواهی ها ، اختلافات سلیقه یی در میان روشنفکران نیکپی بیداد می کند که ضرر بیستر را در این جا گروه مخالف سید کیان متحمل می شود.

۷. گروه طرفدار خاندان کیانی همیشه منتظر فرصت مناسب هستند تا زمینه ها را برای فعالیت آنها هموار سازند و بعدا آنها با شیوه های خاص سازش و معامله داخل صحنه می شوند و گروه مخالف همیشه در جدل بوده و هرگاه زمینه های فعالیت به اثر قربانی آنها در جامعه آماده شود ، خود آنها بدور می ماند و دیگران از آن سود می برند. 

...ناتمام

سنبله 1386

نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 0:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آذر 1386

افشای اختلاس


نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 8:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

انسان ؛ الزام حق و قانون ، در فلسفه کانت

یعقوب یسنا

 

انسان ؛ الزام حق و قانون ، در فلسفه کانت

                                                                                               

 فلسفه علم رابطه ای میان هر گونه شناختی با غایت های بنیادین عقل انسانی است وفیلسوف ، صنعت گر عقل نیست ، بلکه قانون گذارعقل است .

                        کانت ،نقد عقل محض

            کانت از برجسته ترین اندیشمندان تاریخ به ویژه از دوره رنسانس یعنی عصر روشنگری می باشد که حدود عقل انسانی را ارزیابی کرده وکنش وواکنش خرد آدمی را سنجیده فراتر از این در باره حق ، قانون ، روابط اجتماعی نیز اندیشمندانه سخن سنجی کرده است، حق وقانون را پس از نقد وبررسی میتافزیک در عقل وخرد انسانی جا می دهد، ابعاد حق وقانون را بر مبنای خرد وتفکر انسان استوار وقابل شناخت می داند از این نگاه کانت بر این باور می شود که انسان غایت سازد وغایت خویش است در ضمن دارای ارزش ذاتی می باشد که این ارزش ذاتی انسان را از ابزار وآلت مجزا می سازد بنا براین نمی توان از انسان همچون شی استفاده ابزاری کرد به این ترتیب کانت سه رابطه تازه را مورد توجه قرار داد ؛ روابطی میان :

1-انسان وخودش ( همچون فاعل شناخت )

2-انسان وجهان  (همچون فاعل کنش )

3-انسان وخدا  ( همچون فاعل ایمان )

واین سه رابطه را کانت به گونه سه پرسش زیر آورد :

1-من چه می توانم بدانم ؟

2-من چه می توانم بکنم ؟

3-من به چه می توانم امید داشته باشم ؟

باهمه این پرسشها کانت به سراغ پرسش دیگر میرود « انسان چیست ؟ » در حالیکه کانت انسان را موجود عاقل وباشنده خردمند زمین می داند ومتعقد است که انسان بنابه قوانین دست به کنش میزند وبرای اینکه  بتواند  با افراد دیگری از نوع خود در آرامش زندگی کند واجتماع انسانی را بسازد قوانین را ساخته وبر خودشان تحمیل می کند .

            چنان که ذکر شد انسان در فلسفه کانت غایت ذاتی وفی نفسه دارد وهمچنین باشنده ای است خردمند بنا بر این می تواند با تفکر به عقاید وباور های گوناگنی دست یابد از این نگاه فلسفه اخلاقی کانت  مارا ازتفتیش عقاید دیگران باز می دارد ومی گوید : کسیکه عقیده خود را بادیگران هماهنگ سازد به روش ویرانگری روی آورده است عقیده را نمی توان هماهنگ کرد ، زیرا آن کس که عقیده اش  باعقاید هم نوعانش هماهنگ باشد در واقع از خود عقیده ندارد . این سخن را نیز ابراز می دارد که بی حرمتی به ارزشهای دینی انسان ها سبب نابودی تساهل ومدارای دینی گردیده وبردباری انسانها را در برابر یک دیگرش نا بود ساخته او به این باور است که حقایق دینی را نباید به قدرت آلود زیرا حقیقت خودمدافع خویشتن است حاجتی به قدرت ندارد .

            کانت احترام به حقوق انسان را زاده قانون می داند اما تنها اتکا به قانون را نیز بسنده  نمی داند زیرا قانون بدون بهره مندی از نیک   خواهی وخیرورزی سود مند نخواهد بود ، مفهوم بزهکاری را ازانسانیت انسان تفکیک می کند از این لحاظ هیجگاه قاضی نمی تواند وحق ندارد که با اظهارات ، تصمیم گیری ها واقدام های شخصی ، انسانیت متهم را لطمه زده وبدنام سازد فقط این حق را دارد که متهم را محاکم وحکم مجازاتش را برپایه قانون صادر کند ، کانت باور دارد که حتی افراد واشخاص مجرم وخطا پیشه وشریر از انسانیت برخوردارند وبادرک تفاوت میان خیر وشر، دوست دارند به سوی خیر ونیکی باز گردند .

            انسان در ارتباط با خود ودیگران دارای تکلیف های است که باید چنین تکالیف را انجام داد در صورت انجام ندادن چنین اعمال وتکالیف انسانیت خویش را ازدست می دهد وهمچنین در آموزه اخلاقی کانت انسان نمی تواند به شخصیت انسانی خویش آسیب برساند وباعث خاموشی نفسش گردد خودکشی از یک طرف عملی است زشت واز جانب دیگر همانا به معنی نفی زندگی است، پس ما حق نداریم جریان زندگی را سد کنیم زیرا زندگی ما بازندگی دیگران ارتباط دارد ما درجریان قرارداریم  که ازسوی می کاهد واز سوی هم می افزاید وبه پیش  می رودکه در این جریان غایت طبیعی نهفته است وهر گونه دست کاری مغرو ضانه نسبت به جریان زندگی در فلسفه اخلاقی کانت ناروا دانسته می شود انسان که خود غایت رفتاری خویش است باید از دروغ گویی ، ریاکاری ، غیبت ، باده گساره ، پیمان شکنی ونظایر این اعمال بپر هیزد اختیار را برترین مرتبه زندگی می داند وباور دارد که اساس هر کمال را تتشکیل می دهد ،  اختیار تنها به انسان تعلق دارد وهم می تواند اسباب خیر گردد وهم اسباب شر اگر از این اختیار برای جولان تمایلاتش استفاده کند بی نظمی در زندگی انسانی را فراهم کرده وباغایت خودش نیز در تناقض می افتد تاکید می کند که انسان به عنوان موجود آزاد وبرخوردار از اختیار نباید انجام تکالیف اخلاقی را از یاد ببرد ، اختیار انسان را کانت در صورت درست می داند که باغایت ذاتی انسانیتش هماهنگ باشد واین هماهنگی اختیارتکلیفهای اخلاقی را بار ور میگرداند از این نگاه که اختیار  ما باغایت انسانیت ما همنوا گردد ، ما ناگزیریم برای حفظ انسانیت خویش در برابر اعضای بدن خود مسوولیت پذیر باشیم ، بنا به فلسفه اخلاقی کانت اجازه نداریم اعضای بدن خود را بفروشیم وهمین گون کسی حق ندارد تن فروشی در امورجنسی کند زیرا انسان که برای کششهای جنسی دیگران در اختیار هوس آنان قرار می گیرد در واقع به ابزار تبدیل شده وشرافت ذاتی خویش را نقض کرده وحقارتش را فراهم ساخته است . به این موضوع نیز اشاره می کند که انسان در زندگی جویای نام ، مقام وثروت است ،  می خواهد در اجتماع به مراتب بالا دست یابد اما برتری این زندگی اجتماعی را نباید با برتری مقام انسان  مقابله کرد، باید به این باورد اشت که انسان در هرموقعیت اجتماعی که قرار دارد بازهم از جوهر انسانیت برخوردار است وبه عنوان انسان حق زندنگی در اجتماعی انسان را دارد ، کانت اجازه را نمی دهند که نسبت به کسانی که با اوهم عقیده نیستید یا ایشان باشما هم عقیده نیستند نفرت ، دشمنی وکینه بورزید ویا به غایت ذاتی انسانیتش صدمه بزنید؛ زیرا به باور کانت مرز انسان وانسانیت فراتر وگسترده تر وبا ارزشمند تر از دین، دیانت است .

در باره نیکی وفداکاری کانت تمایز قایل می شود یعنی یک انسان می تواند مقداری خون خویش را به کسی که جانش در خطر است هدیه کند وبا این کار شخصی را از مرگ حتمی نجات می دهد، این کار را نیکی ونوع دوستی می داند، اما هرگاه کسی خون خویش را به پای دیگران به گونه فدای میریزد وبااین عمل اخلاصش را نسبت به خداوندان قدرت ابراز می دارد ، زشت وقبیح است از هرنوع وکیفیت که باشد به باور کانت جان انسان بازیچه قدرت طلبی برای قدرتمندان نیست . کانت در مورد چنین اشخاص می گوید هر آنکه خودش را شی وابزار تلقی می کند وانسانیت را نسبت به خود مراعات نمی کند خودش را تاحد شی وحیوان کاسته است با این کار عدم اختیار را در خویشتن خویش فراهم کرده واختیارش را به دیگران گذاشته که هرکس می تواند با اوهرکاری که می خواهد انجام دهد چونکه اوخود را به شی تبدیل کرده است دیگر نمی تواند از دیگران می خواهد که انسانیت اورا مراعات کنند؛ زیرا او خود اختیار وانسانیت خود را کنار گذاشته

 اگر چه غایت مستفل انسان ، ماهیت انسان وقضاوت تفکر انگیزه انسان دغدغه های را تا اکنون در زمینه اخلاق وحقوق فراهم کرده مگر جان را لز از فیلسوفان نامور معاصر این پرسش بنیادین را در برا بر آرای کانت که چگونه می توان با انسانها نه به عنوان ابزار وآلت ؛ بلکه به مثابه غایت ذاتی وفی نفسه رفتار کرد؟ به میان آورد که جان رالز در این مورد وبه ویژه در باره عدالت، تیوری بخصوص خودش را دارد ومبحث است فلسفی وگسترده با اینهم آنچه را که می توان از آموزه اخلاقی کانت نسبت به انسان وانسانیت انسان ، استنباط کرد ، همین آموزه های حقوق و حقوق بشر است در حقوق بشر نیز ارزش برابری انسانیت انسان بدون در نظر گیری های اجتماعی وهمچنین قایل به حق زندگی انسانها که در هر دیانت، موقعیت اجتماعی که قرار دارند ، عدم تحقیر وتوهین انسان از طرف قاضی در هنگام محکمه عدم تجسس عقیده وباور دیگران استفاده نکردن از انسان به گونه شی یعنی انسان را وسیله وابزار نباید قرار داد اما تا اکنون در حقوق بشر نیز نتوانسته موفق به اجرای عملی چونین تیوری های اخلاقی وحقوقی گردد .

حق وقانون

            کانت اصل حق را شرط لازم برای زندگانی اجتماعی می داند واین اصل را برای فرما نروا وبرای مردم یکسان می پیندارد نظر کانت در این جا خلاف نظر هابس است که گفته بود « پیمان آغازین فرمانروا بامردم ، اورا به هیچ رو ، ملزم نمی کند» مگر کانت می گوید « مردم نیز همانند فرمانروا ودر برابر اوحقوق نقض نا شدنی دارند گو آنکه ممکن است قدرت استوار کردن آنها را نداشته باشند » کانت فرمانروا را از اشتباه مبرا نمی داند؛ زیرا وقتی فرمانروا را از اشتباه ونادانی مصوون می داند که بر تر ازانسان وبرخوردار از ا الهام خدایی باشد این امر نا ممکن است از اینرو آزادی قلم را نه تنها ، نگهبان حق مردم می داند، بلک زمینه امکان شناخت بدی هارا برای فرمان روا نیز فراهم می کنید وفرمانروا را به اصلاح این بدیها وامی دارد از واصل حق به باور او این است که مردم بتواند در باره معیارها وقانونهای دولت داوری کند « آنجا که مردم نتوانند برای خود تصمیم بگیرند ، قانونگذار نیز نمی تواند برای آنها تصمیم بگیرد .» از این لحاظ حق وقانون زندگی باهمی آدمیان را در یک جامعه فراهم می سازد بنابه آموزه ای حقوقی کانت مردم از حقی برخوردار نیست که دست به نافرمانی وانقلاب خونین بزنند وفرمانروا نیز از این حق بر خوردار نیست که قانون را به کنار نهد هر دوباید اطاعت کند وحق را در پرتو قانون جاری ورواگردانند زیرا شورش وخودکامگی ، همانند جنگ کل هستی را به خطر می افگند وهیچ دلیلی برای روا شمردن آن درست نیست ودر این هنگام حق هم قابل شناخت می باشد کانت باور دارد که شورش وخود کامگی نشانه های نومید کننده است یعنی « آنگاه که زور جای حق را می گیرد ، مردم نیز ممکن است به زور متوسل شوند وهرگونه فرمانروایی قانونی را به خطر اندازد در اینجا خرد انسانی است که می شود در اصل حق را بشناسد وبه آن احترام بگذارد  اگر شناخت خرد در اینجا در کارنیفتد همه نیروهای دیگرناتوان خواهند بود، می گوید : «آنگاه که حق به آوای بلند ندا در می دهد ، طبیعت انسانی تا بدان مایه تباه نشده است که آن را با احترام نشنود . » کانت براین است که حق نیز از خود حدود دارد که باید شناخته شود همین شناخت حدود حق در خرد آدمی می تواند قانون باشد . پاسداری حق را درهر جامعه براساس پیمان مدنی یعنی در اتحادیه های آزاد اصولی میداند وهمچنین فزونی اخلاق را نه در وجدان بلکه در فزونی کارهای قانونی یعنی کارهای که طبق وظیفه انجام می گیرد می داند درهمین مسلک که می گوید « پیشرفتی نوع انسان پیشرفتی است در جنبه بیرونی نه در وجدان ؛ در قانون  نه در اخلاق ؛ در سازمان های مدنی نه در ارج انسانی کانت حق را در مجموع الزام های خارجی ، تا آنجا که در عین حال فراگیر است » می داند، بدین معنی که حق یا به امر جامع مربوط است ویا به امر مقطعی امرجامع حق، عدالت است وامر مقطعی حق ، حق الزام کننده است، یعنی می تواند دیگران را ملزم به اجرا ی آن سازد وحق مقطعی به حق ایجابی وحق طبیعی بخش می شود که حق ایجابی ریشه در اراده انسان دارد  مگر حق طبیعی است که در رفتار های انسان وجود دارد وخرد ، آن را می بیند ، حق ایجابی را در گروفرمان می داند وحق طبیعی را قانون  کانت " دستوری که یک عمل را بیان کند " قانون می نامد  وبدین باوراست که « ارج انسانی در همین توانایی قانون گذاری کلی است در اینکه مطیع قانون گذاری خویش است » هر گاه کردار انسان تحت قاعده کلی قرارگیرد آنگاه انسان می تواند دارای قانون طبیعی یا قانون عملی باشد از این دید هر قانون به قانون طبیعی وقانون عملی بخش می شود قانون های عملی از ضرورت های اعمال اختیارانسان سرچشمه می گیرد، در صورتیکه از اراده انسان برخیزند ذهنی » اند واگر برپایه الزام رخ دهند «عینی» اند ، قانون عینی در برگیرنده کردار واخلاق می باشد ، هرگاه انگیزه اجرای کاری از درون انسان بر خاسته باشد در قلمرواخلاق واقع می شود از این نگاه قانون می تواند به علم اخلاق تعلق گیرد کرداری که برپایه قانون های اضطراری یعنی برخلاف میل صورت گیرد حقوقی است وکرداری که برپایه ای تکلیف وبرابر نیت خیر انجام شود اخلاقی است، کردار اخلاقی برنیت خیر استوار است در اینجا باید خیر اخلاقی کردارازجنبه حقوقی آن تفکیک گردد ،زیرا حکم های که در دادگاه ها صادرمی شود قضایی اند وفاقد ویژگی اخلاقی می باشد، کانت در مقایسه میان قانونهای اخلاقی وقانون های کرداری، به این باور است که محتوای قانون اخلاقی ، خصلت وعقیده است در درونمایه قانون کرداری، رفتار وعمل، براین اساس دولت ها بر رفتار مردم باید حکومت کنند ونه برعقاید مردم ،بنا براین کانت براین باوراست که دولت ها تنها می توانند قانون عملی بگذارند زیرا هیچ قدرتی وهیچ فردی نمی تواند قانون اخلاقی وضع کند ،قانون اخلاقی از اراده کسی بر نمی آید بلکه از ضرورت عملی برمی خیزد که کننده عمل بنا به اراده اش ازروی خیر انجام می دهد  کانت انسان را در اجرای کردار اخلاقی آزاد می داند بنا براین مسوول تمام پیامد های کرداری خویش خود انسان می باشد، از این نکاه ترک کردار اخلاقی مسوولیت آفرین نیست یعنی نمی توان شما را باز خواست کرد که چرا کرداری اخلاقی را انجام نداده است در صورتیکه کسی به بینوایی کمک نمی کند هبچگونه مسوولیت حقوقی را مرتکب نشده اما اگر به کاریکه موظف به انجام آن هستیم سرباز زنیم مسوول خواهیم بود مانند اینکه خانه را به کرایه گرفته ایم وکرایه آن را نپردازیم ،بنابراین در اخلاق ، ترک عمل ایجاد مسوولیت نمی کند ؛ مگر در حقوق این امر مسوولیت ساز است در باره کردار اخلاقی آنچه که ناگفته نباید گذاشت این تاکید کانت است که باید کردار اخلاقی نه از روی میل بلکه از روی تکلیف انجام گیرد، زیرا میل ناقض انجام کردار اخلاقی است، مااز روی میل می خواهیم به همسایه ویا دوستان خود نیکی کنیم ولی نیکی که باید در حق نیازمندی صورت پذیرد میل ما به ما اجازه انجامش را ندهد، بنا براین انجام عمل خیر باید برتکلیف وعقیده استوارگردد، تا این اختیار واراده انسانی بتواند زمینه خیر نیکی را آنچنان که لازم است فراهم کند، در اینجا تکلیف واجبار از هم متفاوت است اجبار تعلق دارد به انجام امرحقوقی وتکلیف ارتباط می گیرد به انسانیت وغایت انسان که با دیگران فراهم می شود در صورت سرباز زدن از چنین تکالیفی اخلاقی به باور کانت، نقض غایت خویش را فراهم می کنیم وهمچنین اوباور دارد که اساس همنوایی اختیار باغایت ذاتی انسانیت را همین انجام تکلیف های اخلاقی چه در برابر خود ودیگران ، تشکیل می دهد  می گوید " چنان رفتار کن که در رفتارت انسان ، چه در تو چه  در دیگران ، همواره غایت باشد وهیچگاه صرفا چون وسیله گرفته نشود .»

            در زمینه انجام امور حقوقی می گوید : « از خود بپرس که کاری که می خواهی انجام دهی اگر قرار بود طبق یک قانون طبیعت صورت پذیرد  طبیعتی که خود توجزئی از آنی  آیا می توانستی آن قانون را به اراده خود ممکن بشمری .» این سخن کانت را کارل یا سپرس چنین شرح می دهد  آنگاه که به کرداری بپردازی به یاد داشته باش که جهان آن نیست که هست بلکه آنست که تو باکردار خویش در آفریدنش سهمی داری نه از راه شناسایی بلکه از راه کردار توست که آنچه را واقعی است فرامی گری . » کانت به این باور است که اصل حق را باید در یک پیمان اجتماعی فهمید و رعایت آزادی همگانی را باید درسازمان های قانونی سراغ کرد، برای اینکه قانون به اجرا در آید، باید از پشت بانی اقتداربرخوردار باشد ، در غیر این صورت بی اعتبار خواهد بود  تاکید می کند که اجرای قانون باید برقدرتی متکی باشد که قانون انرا اعطاکرده است ، یعنی قدرت غیر قانونی ،حق اعمال قانون را ندارد ، حکومتی را که از نظام نمایندگی بی بهره است یک هیولامی داند زیرا به باور کانت شخص قانون گذار می تواند اجرا کنند ه ای اراده خویش باشد تا اراده مردم .

منابع ومأخذ

1-کانت ، نقد عقل محض

2-کارل یاسپرس ، کانت ، بر گردان داکتر میر عبد الحسین نقیب زاده چاپ اول زمستان 1372 

3-رامین جهانبگلو ، شوینهاور ونقد عقل کانتی ترجمه انتشارات نی سال 1377

4-سید علی محمودی ، حقوق بشر ، رفتار با انسان ها ماه نا مه  آفتاب شماره 35 خرداد 1383

نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 5:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

فرهنگ

حسینه  نیکپی

 

فرهنگ

         

واژه و اصطلا ح فرهنگ:

واژهء فرهنگ از زبان لاتین گرفته شده است ، از واژهء cuture” ” که در لاتین معنای مراقبت از گیاهان ، کشت و کار و پرورش آن را می رساند، اما معنای مجازی آن مراقبت از اندیشه و تفکر را میدهد. زمانیکه این واژه ، خاصه در مورد انسان بکار میرود ، میزان آموزش و پرورش ، یا میزان توجه به پرورش اندیشه و اشتغالات فکری را هدف قرار میدهد. وقتیکه این اصطلاح در بارهء انسان شناسی ، مردم شناسی و جامعه شناسی به کار میرود ، معنای به گونهء نسبت متفاوتی را میگیرد؛ در این مورد فرهنگ عبارت میشود از آنچیزی که در یک جامهء معیین کسب می کنیم ، می آموزیم و میتوانیم آن را انتقا ل دهیم.

فرهنگ نخستین بار ، به معنای کنونی اش در زبان آلمانی به کار برده شده است. البته از سال( 1759م.) مفهوم فرهنگ ، تا کنون آن چنان رواجی یافته ؛ البته در حوزهء جامعه شناسی و انسان شناسی ، که اهمیت آن آشکارو روشن میباشد . هر دو اصطلاح " فرهنگ و تمدن" از آغاز اندیشهء پیشرفت به سوی کمال را در بر داشته اند و هنوز نیز این معنا را در کار برد های بسیار " چه عامیانه و چه روشن فکرانه " حفظ کرده اند . واژهء فرهنگ در علم ، معنای جدید و خاصی گرفته است . این به دستهء از صفات و فرآورد های جوامع انسانی اشاره دارد که با سازو کار های وراثت زیستی انتقال پذیر اند.سال( 1879) را بنام سال تولد مفهوم فرهنگ گذارده اند. اما در واژه نامهء انگلیسی در سال (1947) ثبت گردید و سپس معنا و مفهوم آن جهان گیر شد که امروز برای بیشتر مردم قا بل فهم است.

واژه و اصطلای فرهنگ در زبان ها:

در زبان های اروپایی:

در یونانی: در یونانی واژهء فرهنگ را کالیرگیا(kalliergia ) میگویند؛ گرفته شده از ریشهء ( kalos ) که خوب ، زیبا ، با روح و معنویت معنا میدهد.

در فرانسوی: در فرانسوی( culture ) معادل واژهء فرهنگ میبا شد که از واژهء (cultura ) گرفته شده است و معنای  کشت کردن ، پرورش دادن، معالجه و مراقبت نمودن، حرمت ورزیدن ، و عبادت کردن و به گونهء مجازی به معنای عمل پروریدن ، تکامل بخشیدن ، غنا و دانش، را میدهد.

در آلمانی: در زبان و ادبیات آلمانی ، واژهء فرهنگ را (  ( cultur میگویند که مجموعهء روش های زنده گی ، حیات ملت ها و ارزش های آن ، به کار گرفته شده است ، ولی امروز بیشتر جنبهء اجتماعی پیدا کرده است.

در انگلیسی: واژهء فرهنگ را در زبان انگلیسی( culture ) میگویند که از ( culture ) گرفته شده است که در اصل از(  ( culture لاتینی است. (cultivation ) به معنای کشت، روح، پرورش و مراقبت استفاده شده است که معادل کلمهء ( worship ) نیز به کار رفته است

در زبان های اروپایی:

در سانسکرت: فرهنگ در سانسکرت از دو بخش صورت یافته است-اول:(( vidgia به معنای علم و دانستن و یاد گرفتن ، دانشجوی و فلسفه و متا فزیک و منطق ، که با پسوند urtta) ) معنای علم و حکمت ، کشاورزی ، تجارت، عرفان و جادو گری و موسیقی بکار رفته است.

در عربی:  در زبان و ادبیات کهن عربی ، کلمات تربیت و ادب  به جای فرهنگ بکار رفته است و امروز محققان و واژه سازان ، کلمهء " ثقافه" را به جای فرهنگ که معنای پیروزی ، ظفر ، مبارزه و جهاد استفاده کرده اند.

درجاپانی: جاپانی ها( bunka ) را به جای فرهنگ یا تمدن (civilization) به کار برده اند.

در چینایی: در زبان چینایی واژه ء فرهنگ از دو بخش صورت یافته است- اول: "      wen )  ) به معنای نگاشته ، هنر ، تربیت ، خطاطی ، رسامی ، نقاشی ، آرایش دادن ، کمال ، نرم ، ادب و اخلاق ، انسانیت ، شهری و کارهای غیر نظامی . دوم : خوا ( hua (که به معنای انتقال بکار رفته است.

در هندی: هندی ها معادل واژء فرهنگ ، واژهء ) subhyata ( را استفاده کرده اند. اصلا این واژه از زبان سانسکرت گرفته شده است که معنای تجمع، ملاقات و تعلق داشتن به گروه ویک جمعیت ، با اصل بودن، آداب داشتن و متمدن بودن و غیره را معنا میدهد.

در روسی: روس ها فرهنگ را ) cultura ( میگویند که معنای احساس فکری ، موقعت معنوی و تربیت گلو پرورش گیا های ظریف و زینتی را میدهد.

در زبان دری - فارسی: در زبان پارسی – دری ، واژهء فرهنگ را در زمان های بسیار کهن بکار برده اند ، به ویژه در نثر های پهلوی . از مصدر واژهء فرهنگ ، واژه های چون فرهیختن وفرهنجیدن مشتق شده است.صورت پهلوی واژءفرهنگ ( fra-hang) میباشد. این واژه از پیشوند " فر" به معنای کشیدن  استفاده شده است . ولی پسوند باستانی " thang " به تنهایی اش که ما امروز آنرا " هنگ" استفاده میکنیم ، معنای قصد ، آهنگ ، هنجیدن و بیرون آوردن ، بکار برده شده است . اگر واژه ء " فر " با واژء " هنگ " یکجا آورده شود ، معنای فرهنجیدن ، فرهیختن را میدهد. و نیز معنای تربیت کردن ، ادب آموختن ، فرهیخته و ادب آموخته ، بکار برده میشود.

در تحفت لاحباب آمده است :" فرهنگ ، عقل و دانش ، و هر که نیک تر داند و علم و چیز های که مردم بدان فخر کنند ، گویند که مردم فرهنگی است" .

ابن سینا در ظفر نامه اش چنین میگوید: " گفتیم این جهان چه را میتوان یافتن ؟ گفت به فرهنگ و سپاس داری" .

در شعر شعرای فارسی زبان نیز این اصطلاح" فرهنگ" بسیار دیده شده است  که غالبا در معنای ادب ، دانستن و فرهیختن بکار رفته است ؛ مانند:

 

            گهر بی هنر زارو خوار است و سست

            به   فر  هنگ  باشد   روان  تند رست

                                           از فردوسی

            هیچ کس را به فخر بختی نیست

            زانکه او جفت نیست با فرهنگ

                                   از ناصر خسرو

اصطلاح فرهنگ در امروز:

مفهوم که امروز در علوم اجتماعی و انسانی از فرهنگ منظور داریم ، نسبت به مفاهیم آن در گذشته یک چیز تازه و نو میباشد. دانشمندان این رشته تعاریف متعددی از فرهنگ ارائه کرده اند که به طور کلی تمام د ست آورد های معنوی و مادی انسان را در بر میگیرد. تا سال 1952 میلادی" کلوبر و کلاکس "دو انسان شناس معروف امریکایی یکصد و شصت و چهار تعریف را از فرهنگ گرد آوری نموده اند .

دانشمندان علوم انسانی عقیده دارند که فرهنگ، خاص انسان است و گذار ازرفتار غریزی به مرحلهء رفتار آموختگی که الگو های آن میتواند از یک شخص یا نسل به شخص با نسل دیگر منتقل شود و رسیدن به سیستم یا نظامی از مسایل و رویداد های که معنا دارند و این معنا را تنها با حواس نمیتوان دریافت ، این سیستم یا نظام همان فرهنگ است. فرهنگ هر محیط ساختهء دست انسان های همان محیط میباشد که به مرحله و توان نماد گری یا سمبولیزم رسیده باشد . ورود نماد گرایی یا سمبولیزم به زنده گی اجتماعی  بشر اولیه یک انقلاب بود زیرا همه چیز بواسطهء آن بنیاد گذاشته شد ؛ جفت شدن ساده بدل به زنا شویی قانونی شدو ... .

فرهنگ ها متعلق به آدم ها است که در محیط و سر زمین های گوناگون زنده گی به سر می برند. آد مان هر سرزمین شخصیت و خاصیت ویژهء خود را دارند. شکلی که هیچ کس با هم مشابه نیست . این علت ها و دلایل است که دانشمندان ، فرهنگ را ویژهء هر فرد و اجتماع  و هر سرزمین  دانسته اند . بنا بر این جوامع، نظام فرهنگی و اجتماعی به خصوص خود را دارند. عناصر فرهنگ ها ممکن است آزادانه یا غیر آزادانه از یک نظام فرهنگی به نظام فرهنگی دیگر راه یابد، اما مرز های که این نظام های فرهنگی را از هم جدامیکند ، بر میگردد به مطا لعه ء نظام های دوره ها و زمان های معیین. هر نظام فرهنگی از خود عناصری دارد، ابزاریا تکنولوژی، اند یشه و ایدیولوژی دارند ، اما این نظام ها تنها از لحاظ ساخت از هم متمایز میگردند. گوناگونی ساخت نظام ها مربوط میشود به عواملی  که اختلاف در زیستگاه های طبعی و منابع که در دسترس دارند. عناصر و امکانات فرهنگی مانند  زبان و جز آن نیز در درجهء توسعهء آنها نقش دارد ، و لی محیط هم بی اثر نیست مگر نه گونهء مستقیم و آشکار.

فرهنگ و تمدن:

برخی ها تمدن را با فرهنگ معادل میدانند ، گاهی در جنبهء مادی و گاهی در جنبهء معنوی آن. در زبان های ما " افغانستانی ها " تمدن و فرهنگ را یکجا بکار میبرند , مانند: ما فرهنگ وتمدن داریم ، یا افغا نستان مهد تمدن و فرهنگ است. اما این دو واژه از هم متمایز اند. تمدن نوعی خاص از توسعه مادی و معنوی فرهنگ میباشد که در جامعه رخ میدهد. منظوراز تمد ن ارزش های کلی تر و اجتماع  وسیعتر میباشد. تمدن بیشتر بر شهر ها چشم دارد یعنی زمانی که میگویی متمدن ؛ منظور همان کسانی که در شهر زیست میکنند . اصطلاح تمدن ، مفهوم ترقی فرهنگ ها را در مادیت و معنویت میرساند.

فرهنگ و نژاد:

نژاد بر میگردد به ویژه گی های فزیکی اجتماعی یعنی از نظربیولوژیکی اما فرهنگ اینگونه نیست. نژاد" اصل ، نصب ، ریشه و سرشت و نهاد" را معنی میدهد. اکثر اختلاقات اجتماعی ناشی میشود از اختلافات فرهنگی نه اختلافات فزیکی.

تعریف های فرهنگ:

گفتیم که در عرصهء فرهنگ بیشتر از یکصد و شصت و چهار تعریف جمع آوری شده است که از دید هر دانشمند ، سر چشمه گرفته است.

نظر " ادوارد برنت تایلر" انسان شناس مشهور بریتانیایی در تعریف خود ، تمد ن را با فرهنگ نزدیک مترادف دانسته و چنین تعریف میکند : " فرهنگ یا تمدن به مفهوم وسیع کلمه در قوم شناسی ؛ مجموع پیچیده ای است که شناخت باور ها ، هنر ها ، اخلاق ، حقوق ، آداب و رسوم و دیگر قابلیت ها یا عاداتی را در بر میگیرد که انسان به عنوان عضو جامعه کسب میکند " .گوستا وکلم – انسان شناس آلمانی فرهنگ را در معنای عینی میگرفت و از آن فرهنگ مادی را مستفاد میکرد .رادکلیف براون- بر این عقیده بود که فرهنگ شکل های استندرد شدهء رفتار ، افکار و احساسات اغضای جامه است

فرهنگ تلفیقی است از آموخته های محیطی که در درون زنده گی فرد، چه در گذشته  و چه در حال به وجود می آید ، در این میان نیاز های معنوی بیشتر مورد توجه است. فرهنگ را عدهء از جامعه شناسان عبارت از مجموعهء  عقاید ، رسوم ، هنرها ، اخلاق ، دانش و سایر یافته ها و اکتساب ها ی اجتماعی انسان میدانند وبرخی دیگر میگویند  که فرهنگ میراث ملی مردم یک کشور که از نسل های گذ شته به ارث مانده  و نسل کنونی نیز در آن تغییراتی داده و به نسل های آینده انتقال میدهد، یا هر آنچه د ر جا معه کسب کرده ، می آموزیم و انتقال میدهیم ، میباشد . فرهنگ پایه ء اساسی زنده گی اجتماعی یک قوم و یا ملت است . فرهنگ یک تولید اجتماعی است و در اثر ضرورت زنده گی افراد " به صورت جمعی " به وجود می آید.

و باالآخره فرهنگ مجموعهء ارزش ها ، باورها ، اعتقاداها ، هنجار ها ، آفرینش های اد بی ، هنری ، فلسفی ، علمی ، سیاسی ، دانش ها و تمامی دست آورد های مادی ، فنی و مسلکی یک جا معه میباشد.

جنبه های فرهنگ :

1)- جنبهء مادی فرهنگ : فرهنگ مادی یا غیر معنوی  ، شامل مجوعهءتولیدات در مسایل فنی و مسلکی و مادی ، اختراع ها ، اکتشاف ها و سایر آثار عینی که از نسل های گذشته به ارث مانده و نسل کنونی نیز به این تولیدات مادی افزوده و به نسل های آینده انتقال میدهد.

2)- جنبهء معنوی فرهنگ: فرهنگ غیر مادیی یا معنوی یا مجرد مجموع رسوم و عنعنات ، ادب، سنن، کلیه دست آوردهای هنری ، اخلاقی، فلسفی و علمی میباشد که به طور عمده از طریق زبان ، خط و سایر سمبول و نماد ها فراگرفته میشود. فرهنگ یک پدیدهء تاریخی و اجتماعی است که مانند دیگر اجزاء و عناصر جامعه به ویژه گی های اقتصادی ، اجتماعی هر جامعهء معیین بستگی دارد.جنبه های معنوی و مادی فرهنگ بسه یکدیگر اثر نهاده و از یکد یگر اثر میپذ یرد.

عوامل مادی فرهنگ معلول و زاییدهء شرایط معنوی جامعه " نظر گاه ها ،  رسوم ، مقررات اجتماعی ، امور فلسفی و علمی و..." ، میباشد و به رنگ  متقابل ، پیشرفت و تکامل جنبهء مادی و اقتصادی فرهنگ پر بها داده اند و از گروه های دیگر ، جنبهء معنوی آنرا مهم و عمده قلمداد نموده اند. استقلال نسبی جنبه های یاد شده ء  فرهنگ "  جنبهء مادی و معنوی " در عین قانونمندی ، تاثیرات متقابل جنبه های یاد شده ، امر مطلق انگاری یک جامعه فرهنگی را مردود میسازد. فرهنگ ها همیشه در حال تغییر و تحول اند و خصلت پویایی و تحرک دارند.

ویژه گی های فرهنگ:

- فرهنگ امریست اکتسابی که به هیچ وجه و عنوان از نظر بیولوژیکی به ارث برده نمیشود و فرد آنرا از بدو تولد تا مرگ از جامعه و گروها کسب میکند . این فرهنگ آموزی به ویژه در دوران کودکی انجام میگیرد و به فرد اجازهء  تطبیق آنرا در  جامعه اش میدهد.

- فرهنگ زاییدهء زنده گی اجتماعی انسان بوده و هویت بخش به انسان است .

- اجزای  فرهنگ با یکد یگر رابطهء ارگانیک دارند وهر یک ازاین اجزا نقشی بر عهده دارد  که ممکن است مثبت یا منفی ، تاثیری بر کل نظام وارد کند  یعنی تغییر در اجزا باعث تغییر در کل میشود ، زیرا فرهنگ غریزی نیست بلکه اکتسابی است و از طریق هر کس قابل انتقال میباشد.

- فرهنگ یک امر مداوم و متحرک است که هیج گاه باز نمی ایستد و اگر تحول آن متوقف گردد ، از بین می رود .

- فرهنگ جمعی است و مربوط به عام .

- فرهنگ در قالب نمادها یا سمبول ها بیان میشود ؛ چه مورد نظر باشد یا نه.

- فرهنگ دارای برخی الگو هاست ؛ این الگو ها دربعضی موقع " امر" و در بعضی ها روال یا قاعده است که قالب ارز یابی می باشد.

- فرهنگ پویا و استمراری است " در طول زمان بوده ، است و خواهد بود"

- فرهنگ تغییر میکند ، تاریخچه و آیندهء بالقوه دارد.

- شاید عمومی ترین و بنیادی ترین ویژه گی فرهنگ ارتبا طات است . زمانی که فرهنگ ها نتوانسته بودند، پیشرفت کنند ، توسعه نمایند ، ایستا بمانند ویا به طور کل به موقعت دست یابند، زمان بود که ارتباطات در آن وجود نداشت. فرهنگ به طور متفاوتی ارزشگذاری میشود ، فرهنگ دارای الگو های نظاممند است و قابل ارتباط در زمانی و قابلیت آموزش پذیری و تاثیر پذیری را دارد.

فرهنگ پذ یری:

فرهنگ پذیری-1 را عبارت میدانند از انتقا ل ،اشاعه و پخش عناصر فر هنگی یک جامعه و فرهنگ به جا معه و فرهنگ دیگر، گاه به صورت خصمانه و گه به صورت دوستانه که اثر تماس های چه مستقیم و چه غیر مستقیم و یا از طریق وسایل و ابزار که دخالت در امور دیگری را ممکن میسازد . 

نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 4:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

جوانـــــــــــــــــــــان، رهبــران آینده کشور شــــــــان هستند

 

نجیب الله جویا ، بدخشان

 

جوانـــــــــــــــــــــان، رهبــران آینده کشور شــــــــان هستند

 

وقتی که از جوانان صحبت میشود،با وجود که جوانان بخش اعظم و جدا ناپذیر یک جامعه میباشند،یعنی جوانان هیچگاه جدا از مردم وجامعه نبوده ونمباشند بلکه جز از پیکره خیلی ها مهم و با اهمیت وسرنوشت ساز جامعه میباشند.

در شرایط فعلی ناگذیریم که باید به قشر جوانان توجه نمایم وهمچنان در قسمت ساختار ومسولیت،نقش و شخصیت شان در شرایط فعلی اندکی مکث نمایم.

بدون شک جوانان یک قشر خاص از جامعه راتشکیل میدهد که خواستهای اجتماعی مختلف دارند. یک جوان خوا دختر یا پسر که  چی از خانواده فقیر یا غنی باشد بدون کدام تفاوت جز از قشر جوان به حساب میاید. پس گفته میتوانیم که جوان عبارت از چکیده طبقات واقشار مختلف اجتماعی جامعه میباشند که اگر منشآ شان از یک طرف به خانواده،اقارب،طایفه،میحط،قوم وسوابق تاریخی جامعه و کشور شان ارتباط میگرد، و از جانب دیگر،به حال و آینده نیز مرتبط می شود که با آن هم جوانان دارای خواست های مختلف می باشند.

اما علایق،سلایق،تمایلات و خصوصیات روانی وفکری شان باهم ارتباط وهماهنگ و همگون میباشد.مثلا یک جوان از یک اگر از یک خانواده غنی باشد یا فقیرو جوان دیگری از خانواده دیگری هم باشد همه انها بدون در نظر داشت طبقه در تمام نقاط از کشور به شکل یکسان بدون در نظرداشت قومی،دینی،مذهبی،موقیعت اقتصادی،خانوادگی وغیره یکجا باهم مصروف فعالیت های روزمره زندگی هستند،در بین شان رفاقت،دوستی با طبقه های مختلف به وجود میاید و با همدیگر همراز میشوند،همچنان در دوره های مختلف در مکاتب،مدارس و در دانشگاه هم دریک فضای خاص تمایلات،نگرش،ها ذوق های جوانی به سر میبرد و جهان به خصوص خود را دارا هستند.

یکی از با لذت ترین دوره های زندگی شان به شمار میروند هما نا گفته نباید کذاشت که جوان چه در جریان دانشگاه ویا در دوایر دولتی در هر جای در یک لحظات نوین زندگی در مناسبات نوین اجتماعی قرار دارد که متصافانه در شرایط فعلی افغانستان به هیچ یک از خواست های جوانان توجه نمیکنند. واز نیروی فکری جوان استفاده صورت نمیگرد نیروه بل قوه جوانان افغانستان به باد فنا یکسان میشود.

پس به تمام افراد جامعه به شکل یکسان درارای مسولیت یکسان میباشد که در زمینه مسولیت های جوانان بس با اهمیت،بزرگ،وسرنوشت ساز است باید با دور اندیشی، نوع دوستی عقلانیت و خردمندی لازم مسولیت خود را در جامعه به شکل مثبت شایسته و ماندگار به ثمر برسانند.

و از همه اولتر زمان ایجاد مینماید که جوانان مسولیت مبرم خویش را در قبال وطن، جامعه خویش و کشور خویش اکاهانه درک نموده وبدان عمل نماید،اگر جوانان ما در شرایط فعلی که وطن ما قراردارد ادا ننمایند نه تنها یک گناه بزرگ را در مقابل انسانیت،جامعه،سرزمین مقدس شان مرتکب شده بلکه زیربنای آینده خویش را نیز از ناحیه ویران نموده اند. پس لازم است که تمام جوانان کشور ما که در تمام نقاط کشور هستند مسولیت های فوق را با خردمندی هوشیاری،دوراندیشی و دوطلبانه مد نظر گرفته وانها را رعایت نماید تا در بطن جامعه از جایگاهی خاصی اجتماعی برخوردار کردنند اما از طرف دیگر هم بزرگ سالان دانشمندان وسایر اقشار اجتماعی جامعه از نگاهی انسانی،دینی وملی در برابر جوانان،اطفال و جامعه نیز مسولیت دارند تا انان هم از نعمات نوازش، مهربانی،مساعدت،اموزش،تعلیم رهنمای لازم برای جوانان باشند.

مسولیت دیگری جوانان مساله حیاتی مکتب،دانشگاه و نظایر ان میباشد که باید با سعی کامل وابتکار لازم خود را از نعمت و گوهر درس،تعلیم ودانش مروج روز بهرمند نمایند.

زیرا آینده سعادتمند جامعه،کشور و شخص جوان منوط به به بهره گیری از ارزش های دانش،تعلیم،آموزش و امثال ان دارد. پس جوانان کشور ما چی در ( داخل چی در خارج ) اگر وقت گرانبهای شانرا به سطحی نگری، بازجوی،عیاشی ننمایند و از عصر طلایی استفاده عظیم نمایند و تمام وقت خود را صرف اموختن تعلیم، درس،کسب دانش وتقویت شعور سیاسی نمایند، تا از مکاتب فاکولته ها سایر ارزش های تعلیمی،اموزشی تجربوی ممتازترین مدارک و شهادت ها را حاصل نمایند. با تحصیل خوبترین مدرک تعلیمی است که صاحب بهترین کار،مقام سیاسی،کدری،اجتماعی،مسلکی گردیده که نتایج ان همانا ساختن یک جامعه مدنی دیموکراتیک برای آینده گان خواهد بود.

در واقع امر شخصیت گیری جوانان از به ثمر رساندن لازم مسولیت شان از منزل تالب گور ادامه دارد. جوان که مسولیت مبرم خانوادگی،شخصی،اجتماعی،ونظایر آنرا به وجه حسن آن انجام میدهد، هر زمانی که جوانان ما این وجایب را درک نموده و به ان عمل نماید اولتر به خود خدمت نموده که به ساخت سعادت،مدنیت،ترقی،عقلانیت،خردمندی وغیره را نه تنها برای خود بلکه برای جامعه و کشورش نیز خلق مینماید.

وقتی یک جوان از اغاز مکتب تا ختم دانشگاه بر اساس سعی وتلاش خستگی ناپذیر خویش هر بار یک شهادت نامه اعلی را نایل میشود در حقیقت سند خوشبختی خود را خود جامعه و کشورش را حاصل نموده در واقع امر نتایج سالم تعلیم و دانش،همانا خود اگاهی از خود باوری و این خود اگاهی که (خود سازی است) را به بار میاورد برای جوانان رسالت و هویت سازندگی را به ارمغان میاورد و این چنین جوان،در قلب جامعه،کشور و تاریخ از جایگاهی خاصی برخوردار خواهد شد و وجدان بشریت از اینگونه جوان راضی خواهد شد.

جوانان نسبت به والدین وبزرک سالان جامعه خویش یک کتله نو پا یا همانا عناصر بالنده اجتماعی هستند که اگر به صورت علمی وسالم سازماندهی گردند ،پیام ترقی ،نواوری،پویایی،بلوغ ها وگزینه های نوینی در دهاد های مادی و معنوی و اجتماعی جامعه  میگردد. واگر این قشر تازه اجتماعی وارد در عصر روزگار ما اگر به وظایف و مسولیت های مبرم خود را به صورت عینی،علمی ،و خرد سیاسی لازم درک نمایند،یقینا که به مثابه یکی از یگانه سازندگان جامعه وکشورش و حتا تاریخ خویش خواهنند گردید.

افغانستان کشور عزیز ما با ان هم که صد ها مصایب رادر سه دهه  به پشت سر گذاشته است

در شرایط فعلی هم در یک بحران ویژه یی فساد اداری،بی امنیتی ،حملات تهاجمی ،حملات انتحاری،تروریستی طالبان والقاعده و نظایر ان مواجه شده است که نقش سازنده وبالنده خود را در متن نظام جامعه به جا خواهد داشت فلهذا،از این جهت باید جوانان هر گونه کمک تشویق،مهر،رهنمودی عاقلانه،منطقی،اندرزهاو نظایر آن قرار داد و شخصیت کمال یابی ان را احترام گذاشت،منطق زمان،تجارب اجتماعی دیرنه وکونونی روزگار ما،عصر خرد وعقلانیت می پذیرد که جوانان بلاخره رهبران آینده جامعه و کشورش خواهنند بود.

و جوانان ما هستند که از گذشته های ملایم و نا ملایم تاریخی جامعه و کشور خویش و همچنان جامعه جهانی با زیر بنای دانش منطق و خرد دموکرا تیک عصر بیاموزد و برای آینده جامعه و کشور خود اساسات مادی،اجتماعی و معنوعی (رهبریت) خردمندانه سیاسی،ملی کشور سرمایه گذاری نمایند.

بدون شک جوانان آینده سازندگان تاریخ،کشور جامعه ومدنیت نوین دورانساز بوده که باید خود ها را هرچه بنیادی تر علمی تر و پویا تر به صورت تدریجی مسالمت آمیز برای ایجاد نهادینه سازی بافتار رهبریت جامعه و کشور شان مسلح نمایند.

تمام جوانان فراموش نباید کرد،جامعه یی که دارای رهبریت سالم،عادلانه،ملی و خردمندانه و انهم بر خواسته از متن جامعه و مطابق به مقتضای زمان نباشد آن جامعه بی رمق و مرده میباشد و جامعه یی بدون تحرک و بدون ارزش یابی بقا و تکاملی ندارد یگانه بقای اساسی افغانستان بستر تداوم تکاملی آن به یک رهبریت سازنده نسل جوان در جامعه ضرورت است.که نقش اساسی خود را در ساختن تاریخ ،تمدن،زایش تفکر کشور شان ایفا نماید. جوانان ما سرمایه ملی ،معنوی وقوای بشری این مرز بوم جنگ زده و بحران رسیده است که باید خودها را به صورت اساسی برای رهبری آینده جامعه کشور شان آماده نموده تا ریشه های هرگونه تعصبات قومی،دینی،مذهبی،سمتی،زبانی،فرهنگ استبدادی وغیره تدریجا به زوال بروند و مردم صاحب وحدت ملی راستین هویت ملی واقعی و یک افغانستان تجزیه نا پذیر مستقل و یک پارچه گردد.

 

نوشته شده توسط عزیزه بغلانی ، دوشیچی و تایمنی پور در 4:42 |  لینک ثابت   •